end
11 Oct
از اين به بعد جاي ديگه مي نويسم.
شايد كمي با اينجا متفاوت باشد…
هر كس هست، بيايد اين ور. در وبلاگ زندگيست اين
———————————————————————-
اينجا رو پاك نمي كنم، همچنان باقيست، اما تعطيل
11 Oct
از اين به بعد جاي ديگه مي نويسم.
شايد كمي با اينجا متفاوت باشد…
هر كس هست، بيايد اين ور. در وبلاگ زندگيست اين
———————————————————————-
اينجا رو پاك نمي كنم، همچنان باقيست، اما تعطيل
17 Sep
وقتي كوروش چفيه پوش شود(اينجا) بايد فهميد كه ديگر فاتحه ي همه چيز خوانده است. وقتي گذشته و تاريخمــــان به كاريكاتوري تبديل شود كه به وضوح دارد از طرف حكومتيـــان به شوخي گرفته مي شود بايد نگران شد، اما نمي شويم. بايد بلند شد، اما نمي شويم.ما راضي شده ايم به اينان.
همين چيزهاست كه از ما مردمي كم ارزش و منزوي مي سازد. دقيقا شبيه كسي كه پدري بي نقص دارد اما خود را در دستان نا پدري منفوري مي اندازد و پدر خود فراموشش مي شود. و هر روز بيشتر از ديروز خوي اش به نا پدري شبيه مي شود واثري از پدر نمي ماند.
آن روز كه رييــس جمــ هور چفيه را دور گردن كوروش خم شده انداخت و همه كف زدند و او خنديد فهميدم كه اوضاع خراب است. اين قدمي فراتر از بي احترامي به شخص من، به ايران، به كوروش بود. معناي اين كار چه مي تواند باشد؟ اينكه به روشني پيام مي دهد كه از اين پس با گذشته خود خداحافظي كنيد، تاريخ شما برابر با عرب است. كوروش را زير پرچم عرب ها بردند، او را در راستاي خود قرار دادند و كسي حرفي نزد. كوروشي كه نشانه ي آزادي و زندگي بود، نشان دار ترور و افراط اسلامي شد.
حالا اصليت و تاريخمان تبديل به آشي در هم و بر هم و ته گرفته شد. كه هر چه پيــش رويم آن گذشته ي خوب كه امروز تنها يادش در ذهن بعضي از ما مانده كم رنگ و محو مي شود.
شبيه به يك جوك مي ماند، منشوري كه متعلق به ايران است، از آن گذشته ي ماست، در انحصار كشوري ديگر باشد و براي پس گرفتنـــش راه به جاي نبريم و تنها براي چند روز در دستمآن بگذارندش. آن هم نه از روي بخشنــــدگي، بلكه نوعي دهن كجـــي، كه ببينيد اكنون چه هستيد، شما لايق داشتن چنين چيزي نيستيد.برايتــــان ارزشي ندارد، و چه راست است اين حرف ها.
دليل اين دهن كجـــي هم به وضوح مشخص است، وقتي در كشور هزار هزار كشتار و نقض حقوق و بد كاري انجام مي گيرد منشور حقوق بشر جايي در اين بين ندارد. داشته باشيم اش كه چه بشود؟ پس همان بهتر كه نزد ما نباشد و فقط به نام مان باشد.
اگر كوروش و تفكرش ديگر در بين ما جايي ندارد و بيشتر شبيه به همان عرب هاييم پس يعني لايق چنين چيزي هستيم نه بيشتـــر. اگر بوديم اينچنين خفه نمي شديم. بي خيال نبوديم.
وقتي چنين چيزهايي حتي تكانمـــان نمي دهد يعني فراموش كرده ايم و خوي نا پدري را گرفته ايم. از اوييم. يعني دستمـــان به كشتـــار پدر بي نقصمان آلودست.
كتاب مي خوانيم به روز است.
11 Sep
امشب براي معرفي كتاب يه وبلاگ ديگه زدم تا ديگه اينجا برگرده به همون حال و هواي فرضيه هاي گستاخانه…
اسمـــش رو گذاشتم كتاب مي خوانيم- كليك كنيد
از اين به بعد براي اطلاع از بهترين كتاب ها(از نظر من) به اين وبلاگ مراجعه كنيد
___________________________________
انگار كه يك ماه به زور مردم را به گشنگي كشيدن وادار كرده باشند و حالا بعد از گذشت يك ماه به آنها آزادي داده باشند امروز همه به شكل واضح و چندش آوري حريصانه هر چه دم دستشان بود را به دندان مي گرفتند.
چشم در چشم هم مي دوختند و با اشتها مي جويدند و مي جويدند، كه فقط اين حس را القا مي كرد: رهايي از بند.
مانده ام اين ماهي كه اينقدر در بوق مي كنند بركات و عزيز بودنش را، چرا همگان با خوشحالي از اتمامش ياد مي كنند، آنجور كه بعدش شبيه به زندانيان فرار كرده مي مانند. اگر خيلي دلنشين است اين روزه داري و اين ماه چرا به اواخرش كه مي رسد همه روز شماري پايانش را مي كنند.
يك ماه روزه مي گيرند و گشنگي تشنگي مي كشند كه بعدش چند برابرش را ببلعند. خوب اين چه خود سازيي ست؟ آخرش هم تا ماه به اتمام مي رسد عين فنر هاي جمع شده باز با قدرت بر مي گردند همان جا كه بودند. با شادي هم بر مي گردند.
پس كجاست اين خود سازي؟ پس تمام اين ها حفظ ظاهري بيش نيست؟ حفظ ظاهري اجباري. انگار كه الزامـــش از كودكي در ذهن ها ثبت شده، و هيچ كس چند و چونــش را نمي داند، فقط ياد گرفته كه اجبارا انجامش دهد.
خوب مگر مرز داريم كه يك ماه يك كاري را پشت سر هم، هر روز انجام دهيم، كه بعد بازگرديم به همان جاي اول؟ آن هم با عذاب و سختي بسيار.
اگر مقصود خودسازي و بهتر شدن است مي توان بدون اين كــش و قوس ها هم خوب شد. اما اين ها فقط در بند ظاهرش هستند و بـــس، براي اين مسلمانان تنها ظاهر مهم است و بس.
پس فرضيه مي دهيم: وجود ماه رمضان اين است كه يك ماه مسلمانان آنقدر گشنه شوند تا حال هيچ گناهي را از كبيره تا صغيره نداشته باشند، تا به اين سان بتوانند به زور به بهشت روند.
5 Sep
معرفي كتاب:
وجدان بيدار نام كتابيست كه عميقا من را در گير خود كرد. نوشته ي اشتفان تسوايگ، به ترجمه ي سيروس آرين پور. چاپ انتشارات فرزان روز.
در اين كتاب در يك جمله مي خوانيم: زنده در آتش سوزاندن و شكنجه و اعدام يك انسان پاسداري از مكتب نام ندارد، نام حقيقي آن قتل يك انسان است.
يا مي خوانيم: همواره زماني دراز مي پايد تا ملتي دريابد بهاي گزاف تربيت سختگيرانه و تقويت قدرت كارساز ترِ جمعيِ نهفته در يك ديكتاتوري از كيسه ي آزادي هاي خصوصي فرد پرداخته مي شود و بهاي هر قانون تازه يك آزادي ديرين است.
كتاب داستان زندگي مردمان ژنو را در سال 1538 بيان مي كند. كه در حالي كه نظامي مردم سالار حاكم بر آنها بود بر كليسا شوريدند و خواستار نظامي ديني تر شدند. پس از آن كالون نامي خود را آقاي شان اعلام داشت و مقامي به دست آورد و حكومتي را كه مردم خواستارش شدند را بر پا كرد. اما پس از چندي دامنه هاي حكومت ديني خواسته ي مردم گسترده تر شد. و آزادي هايي كه قبل از آن مردم داشتند و هنوز هم خواستارش بودند محدود تر. پس از آن تنها يك واعظ مقدس، و يك رهبر بي رقيب باقي ماند، آن هم كالون بود. او خواستار قوانيني تماما بر گرفته از كتاب مقدس شد. و خود به تنهايي قوانين را از كتاب مقدس خارج كرد، اما به برداشت خود از آنها. موعظه سر داد كه همه چيز بايد بر حثب كتاب ديني باشد، حتي تك تك جزئيات زندگي خصوصي. براي اين كار ماموراني دست و پا كرد كه هر روزه تمام خانه ها را بررسي كنند تا اينكه جايي كج روس از كتاب مقدس نشده باشند. موي آرايش شده و پيچان براي زنان ممنوع شد. لباس هاي كوتاه و رنگي از تن زنان بر كشيده شد. رنگ سايه تنها رنگ براي زنان شد. دوخت لباس ممنوع شد. و خياطان اجازه داشتند فقط طرح عمومي كالون را برش بزنند. رقص و شادي به عنوان حركتي شيطاني و انساني و دور از روح خدايي ممنوع شد. شراب خواري حتي در مجالس ممنوع شد. مردان حق تجمع بيش از چهار نفر نداشتند. شرط بندي يا جشن و سرور هاي خانوادگي ممنوع اعلام شد. دختران و پسران حق هيچ ارتباطي نداشتند. نامزد ها بايد از هم تا ازدواج دور مي ماندند. و در مدت پنج سال صد ها نفر كه قوانين اينچنين پوچي را پنهاني زير پا گذاشته بودند به دستور واعظ، كه دوستور خدا مي ناميدش، سوازنده و اعدام و شكنجه شدند. تمام اين اتفاقات چيزي حدود چهار صد سال پيش در شهر كوچك ژنو افتاد.
اما در يك نظر تك تك اين ها براي ما آشنا مي آيد. ما هم روزي حدود سي سال پيش خواستار نظامي ديني تر شديم. كالوني آمد و آنچنان قوانيني برايمان به جا گذاشت. كه تا امروز هم روز به روز بيشتر در گيرش هستيم. از اين طريق مي شود نتيجه گرفت كه تاريخ براي همه ي ملت ها به يك شكل تكرار مي شود. با اين حساب به راحتي مي توان به اين نكته رسيد كه ما سي سال پيش تاريخ چهار صد سال پيش ژنو را تكرار كرديم. طبق همين حساب مي شود گفت ما تقريبا چيزي حدود 370 سال از تاريخ ژنو، سوييس، اروپا، عقبيم…
اين كتاب ممنوعه نــــــــيست !
عكس روي جلد- جمله ي پشت جلد
3 Sep
بعد از ديدن اين عكس ها نفرت و عصبانيتم بيشتر گر گرفت.
عكس 1: قيافه هاي فقر زده و كج و معوج. كه بوي كثافت و گند ازشون بلند مي شه، متحيرم كه چي مي شه كه يه آدمي خوي مگس پيدا مي كنه كه علاقه ي وافري به زندگي گـــــهي پيدا مي كنه و مي شه اين چيزي كه ديديد. دهن هاي تا بنا گوش باز كه سال هاست دارن توي خواب به اين و اون مرگ مي فرستند و آن ديگران با دسته توي پاچشون مي كنن و اين ها مثل كساني كه آزار ابـــــنه دارن خواهان چپوندن بيشتري هستند و حتي يك نگاه به خودشون نمي كنن ببينن اوضاعشون چطوره و اگر توي آيــــنه به چهرشون نگاه كنن مي فهمن از فقر و بدبختي از هزار فلسطين هم بدترن. مي گن براي آدمي كه واسه خودش اهميت و ارزشي قائل نيست، ارزشي قائل نشو، و من هيچ ابايي ندارم كه نفرت شديدم رو به اين ها ابراز كنم و هــــيچ، رسما هــــيچ احترامي هم براشون قائل نيستم.
عكس 2: به كجا رسيديم كه اينان خود را زير پرچم عرب مي برند و شاد و خندان نيـــش باز مي كنند. آن هم عرب هايي كه به طور قطع اگر اين ها را در مقابلشان قرار دهيم، به چيزي غير از پايين تنه شان چيزي نمي بيند. و شايد اين ها هم براي همين اين چنين شاد و خندانند از اينكه چفيـــه فلسطيني دور كله شون پيچيدن و به جهان داد مي زنند ما وطن فروشيم، ما عربيم، ايران شعبه اي از عربستان است، جان و تنمان در بست در خدمت ســـيد حسن نصرالله و آقا سيــــد علي.
عكس 3: با لباس رزمي كه جايش در باشگـــاه و ورزشگاه است راه افتاده اند توي خيابان كه قدرت بدني شان را نشان دهند و با آرمي كه بي سينه شان زده اند بگويند كه حامي ولايت تخــــمي شان هستند و هر كه جلو بيايد با لگدي او را به فنا مي دهند. يك سري بچه ابـــنه هم دورشان جمع كرده اند كه مي خواهند در آينده بشوند زير خواب سيد حســـن و بعدش هم مثل اين مربي خر گردنشان حامي ولايت.
و امروز فهميدم كه چقدر، چقدر، چقدر گاو در اين كشور داريم. گاوهايي كه مدام زاد و ولد مي كنند و آنقدر هستند كه آدم فكر مي كند هيچ گاه تمام نخواهند شد. ما هر چه تلاش كنيم براي غير از اين، اين ها حرامـــش مي كنند. گاهي مي گويم كسي كه اينجور است حتي حقـــش كمتر از اين هاست، همين هم برايـــشان زياديست، سيد علي برايـــشان مناسب است، اما خوب ديگراني چون ما چي؟ ما بايد چكار كنيم؟ آيا بايد وطن را بسپاريم دست اين ها كه به فلسطين و غزه ضميمه اش كنند؟
بيش عصبي نويــس: در برنامه كانال يك امروز نويسنده و كارگرداني را آورده بودند كه حالم را به هم زدند. مي گفتند: به جاي اينكه اين همه فيلم در مورد زندگي خودمان و ايران و زندگي مردمــش بسازيم بايد برويم سرغ فلسطين، فيلمي داستاني در مورد كشتار هاي اسرائيل بسازيم، جناياتي كه براي اين مردم شريف اتفاق افتاده را به همه نشان دهيم، جناياتي را كه از چشم مردم ما پنهان مانده. اين هاست كه ارزش مند است.
بعد به خودم با حرص مي گويم: آخه حروم زاده، پفـــيوز، اين همه كشتار در قلب ايران انجام شد و كسي نديد، اين ها كه هم وطن ات بودند را نديدي، حالا مي خواهي كاسه ي داغ تر از آش شوي و فلسطين را حلوا حلوا كني. به تو چه، هر جا هر گهــــي بود كه نبايد خوردش.
حالم به هم مي خورد از اين مردمان كشـــورم. اينكه ايراني غيرت دارد، وطن پرست است، و فلان و فلان همه حرف مفت است. وطن فروش تر و زير رو تر از ايراني نيست. آدم هايي اند عميقا خود فورش كه به هر چيزي خود را مي فروشند. زير رو اند، مي تواني به راحتي با احمقانه ترين چيز ها پرشان كني و گاوشان كني.
با غرور مي گويم، من از اين مردم متنفرم…
31 Aug
معرفي كتاب:
كتابي كه امشب معرفي مي كنم نام اش حيات پر فراز و نشيب آدولف هيتلر است، از انتشارات كتاب روشن…
نويسنده در اين كتاب به شكل روان و داستان مانندي زندگي هيتلر را از تولد تا مرگ بيان كرده، و به ريز ترين و عجيب ترين قسمت هاي زندگي هيتلر سرك كشيده، و روح تنفر آور او را به قلم كشيده است.
اما نكته ي اساسي كتاب، قسمت مقدمه و پيش گفتار مترجم است. در اين قسمت مترجم اشاره مي كند كه كسان ديگري را كه در مريضي و خون خواري دست كمي از هيتلر ندارند در گذشته ديديم و در حال حاضر هم چنين رهبراني روي كار هستند و در گوشه و كنار جهان خون مردم را در شيشه كرده اند. و خود را بر حق مي دانند. بعد از اين مترجم اين افراد را با تمام قدرت نا محدودشان رفتني مي خوانــــد و قدرت پوشاليـــشان را فناپذير نشان مي دهد. براي اين مورد هيچ كس بهتر از هيـــتلر براي مثال زدن مناسب نسيت. او كه با كشتار و خون ريزي و كلك سوار كردن قدرتي پيدا كرد كه توانست جنگي را يك تنه به راه اندازد و عده اي را با خود همراه كند و عده اي را بشوراند در نهايت به شكل خفت باري خود را كشت و با اينكه تا قبل از اين تقريبا تمام اروپا را در چنگ گرفته بود در يك ثانيه زندگي تمامـــش را از او پس گرفت و تنها با تنـــش به مرگ رفت.
وقتي اينچنين خون آشام و قدرتمندي به هيچ مي رسد پس كساني هم كه قدرتشـــان در مقابل هيتللر ذره اي بيش نيست در چشم به هم زدني خلع قدرت مي شوند و زير خاك مي روند.
خواندن اين كتاب توصيه مي شود.
تصوير روي جلد كتاب: اينجا
24 Aug
جنــــگ، چيزيست كه اين روزها با اتفاقات و كارهايــــي كه صورت گرفته و مي گيرد بيشترين حجم ذهنـــم را به خود اختصاص داده. سردمداراني از آن سوي دنيا به تنــــگ آمده اند و پرونده هاي حمله را روي ميز آماده گذاشته اند، تندروهايـــي دگــــمي كه در كشور شاخ و شـــانه مي كشند و مي گويند دايره ي حمله به ايران جهان را فرا مي گيرد و غير مستقيـــم برگ جنگ جهاني را رو مي كنند، حزب الله لبناني كه شيپور حمايت از تندرو هاي ايران را مي زند، اين ساخت و سازهاي كتــــره اي سلاح هاي نا مطمئـــن داخلي، همه و همه بادي شده اند كه مي خواهند اين شعله را پرحجم تر كنند.
مهم نيست كه در مقابل سلاح و امكانات و حرفه ي آمريكايي ها و متحدانـــش هيچ چيز قابل حسابي نيـــستيم، مهم نيست كه با اين اوضاع ديگر كســي نمي ماند كه مثل جنـــگ هشت ساله سرش را بندازد و مستقيم و چشم بسته روي مين برود، و اصلا مهم نيست كه اين تندروان چه برنامه اي براي دفـــاع دارند. اين مهم اســـت كه مسببان شروع اين جنگ، يعني همين تندروان بي عقل كشــــور در حد اين عكس در جنـــگ سهيم و در صحنه اند. اين مهم است كه بر سر اين مردم كه همين حالا درمانده و بي چاره اند چه خواهد آمد. به چه حال و روزي مي افتــيم. مسلما گرسنگي و فقـــر و بي چارگي و نابودي روي شهرمان، و سايه اش رو خودمان خواهد افتاد.
جنـــگي كه بازي با ماكت ها و اسباب بازي هاي جنـــگي بي خطرش مال شروع كنندگانـــش است و حقيقت و واقعيتـــش، گرسنگي و نابوديـــش سهم مردم. و غم انگيز است وقتي بي خردان دولتـــي و كشـــوري بادي در گلو مي اندازند و آنچنان از جنگ صحبت مي كنند كه انگار قرار نيست هيچ هزينه اي برايـــش بپردازند، انگار كه خود را برنده ي بي نقص هر جنگي مي بينند. و غم انگيز تر اين است كه ريـــيس دولتي كه اين چنين ساده از جنگ صحبت مي كند خودش را به آن راه مي زند و به روي خودش نمي آورد كه اگر جنـــگي بشود مي خواهد از مردمي كه هيچ دخالتي در شروع جنـــگ نداشته اند و دليلي برايـــش نمي ديدند مايه بگذارد.و نمي داند با شروع جنــــگ اولين شخصي كه در سوراخي خود را قايــم مي كند خودش است و فرمانده هاني كه از جنگ و جنگ افزار بازي با تفنـــگ آب پاش و تانك اسباب بازي را بلندند.
19 Aug
اين هم از داستاني كوتاهي كه در پست قبل حرفـــش رو زده بودم. به دليل اينكه شايد داستان شما را به ياد خاطراتي بياندازد كه در حال فراموش كردنـــش هستيد اسمــش رو گذاشتم فراموش شده ها.
ايده ي اين نوشته اول به شكل داستان كوتاه به ذهنم آمد. در طول نوشتن ديدم كه جا دارد كه يك رمان، ياد داستان بلند از دلش در آورد، اما چون ايده ي ابتدايي داستان كوتاه بود تصميم گرفتم اول به شكل داستان كوتاه نگارشش كنم و شروع بع بازنويسي كنم و تبديل به يك رمانــش كنم.
نكته ي بعد اين است كه انگار همگي دست از كارهاي هنري يا هر چيزي مثل اين كه تواناييمان را در اعتراض نشان مي دهند كشيده ايم. اما حريف دم به دم ادبيات مقاوت و جنگ نگاري مي نويسد. چرا ما نبايد براي خود يك سبك نويسندگي مقاومت و معترضانه انتخاب كنيم و با كمك همديگر در انتشارش كمك نكنيم؟
گزيده اي از متن:
وقتي به نزديكي هاي خانه رسيد هوا گرفته شده بود. خاكستري رنگ. كف دست هايـــش مي سوخت، كمرش درد مي آمد، پاهايــش سست بودند. از ماشين پياده شد، از قصد كمي بالاتر از خانه پياده شد كه بتواند كمي فكر كند و در خودش فرو رود. و شايد هم سر و ساماني به وضعـــش بدهد. نا اميد و نا خشنود بود. اصلا چرا تصميم گرفته بود برود؟ چه چيزي نصيبـــش شده بود؟ مگر مي توانست اين همه خشونت، حرص و تنفر، بي منطقي و حيوان صفتي را تاب بياورد؟ احساس مي كرد فقط و فقط احساســـش را جريحه دار كرده، به خودش ضربه زده. يك خودكشي احساسي. برايــش سوال بود كه آيا ديگران هم الان همين احساس را دارند يا نه. تمام كساني كه زخمي شده و كتك خورده بودند. يا اينكه اين حس هاي منفي و تاريك تنها مختص به او بود و بس. در اين افكار بود كه به خانه رسيد. در كوله اش دنبال كليد گشت. زير تمام خرت و پرت ها پيدايـــش كرد. در را باز كرد و خود را داخل كشيد. وزنـــش را بار سنگيني احساس مي كرد كه بايد كولـــش كند و تا بالاي پله ها ببردش.دستـــش را به ديوار راه پله گرفت و بدون روشن كردن چراغ در تاريكي آرام آرام بالا رفت. در چوبي خانه را باز كرد و با اندك فشاري هل اش كرد و خود را تو انداخت.
لينك دانلود با دو فرمت
PDF – WORD
———————————————————————————-
خواهشم اينه كه لينك داستان و توي يك پست وبلاگتان قرار دهيد و كمي معرفي اش كنيد. اگر اين كار را كرديد به من اطلاع بديد.
14 Aug
معرفي كتـاب
امروز با مجموعه ي شعري آشنا شدم كه بعد از يك مدت طولاني دوري از شعر، به شدت پسنديدمش…
اسم اين مجموعه سه گانه ي فاضل نظري هست، مجموعه اي شامل سه كتاب كه در يك پكيج جالب قرار گرفته شده.
انتشارات سوره ي مهر چاپ مجموعه را انجام داده، قابل ذكر است انتشارات سوره ي مهر زير نظر حوزه ي هنري كار مي كند. با اينكه بييشتر كار هاي سوره ي مهر مذهبي ست اما در حوزه نشر و چاپ بسيار شيـــك كار مي كند.
متن يكي از اشعار:
من خود دلم از مهر تو لرزيد، و گرنـــه
تيرم به خطا مي رود اما به هدر نـــه!
دلخون شده ي وصلم و لب هاي تو سرخ است
سرخ است ولي سرخ تر از خون جگر نــــه!
با هر كه توانسته كنار آمده دنيا
با اهل هنر؟ آري، با اهل نظر نـــه!
بد خلقم و بد عهد، زبانبازم و مغرور
پشت سر من حرف زياد است، مگر نـــه?!
يك بار به من قرعه ي عاشق شدن افتاد
يك بار دگر، بار دگر، بار دگر… نــــه!
سه عكس از مجموعه را هم در پست قرار دادم
عكس روي جلد مجموعه – عكس پشت جلد مجموعه – عكس پكيج مجموعه
———————————————————————————-
تا 2 روز ديگه دست به پخش اينترنتي يكي از داستان هايم مي زنم، به دليل اينكه امكان چاپش مهيا نمي شود به اين زودي ها، و با وجود اين گجستك ها ….
14 Aug
معرفي كتـاب
امروز با مجموعه ي شعري آشنا شدم كه بعد از يك مدت طولاني دوري از شعر، به شدت پسنديدمش…
اسم اين مجموعه سه گانه ي فاضل نظري هست، مجموعه اي شامل سه كتاب كه در يك پكيج جالب قرار گرفته شده.
انتشارات سوره ي مهر چاپ مجموعه را انجام داده، قابل ذكر است انتشارات سوره ي مهر زير نظر حوزه ي هنري كار مي كند. با اينكه بييشتر كار هاي سوره ي مهر مذهبي ست اما در حوزه نشر و چاپ بسيار شيـــك كار مي كند.
متن يكي از اشعار:
من خود دلم از مهر تو لرزيد، و گرنـــه
تيرم به خطا مي رود اما به هدر نـــه!
دلخون شده ي وصلم و لب هاي تو سرخ است
سرخ است ولي سرخ تر از خون جگر نــــه!
با هر كه توانسته كنار آمده دنيا
با اهل هنر؟ آري، با اهل نظر نـــه!
بد خلقم و بد عهد، زبانبازم و مغرور
پشت سر من حرف زياد است، مگر نـــه?!
يك بار به من قرعه ي عاشق شدن افتاد
يك بار دگر، بار دگر، بار دگر… نــــه!
سه عكس از مجموعه را هم در پست قرار دادم
عكس روي جلد مجموعه – عكس پشت جلد مجموعه – عكس پكيج مجموعه
———————————————————————————-
تا 2 روز ديگه دست به پخش اينترنتي يكي از داستان هايم مي زنم، به دليل اينكه امكان چاپش مهيا نمي شود به اين زودي ها، و با وجود اين گجستك ها ….